سيد محمد باقر برقعى
364
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چون به مويى بسته ديد عمر مرا * در همان ساعت كه اين فهميد رفت حالت ما را چو ديد از روى اوست * بر رخ چون ماه خود باليد و رفت شادمانى رفته بود از جان ما * زير لب زين ماجرا ناليد و رفت خانهى عشق مرا ويرانه ديد * عشق ناكام مرا بوسيد و رفت با همه جور و جفايش ناگهان * قطره اشكى بر زمين باريد و رفت بر همه دنيا بگو « رسوا » چرا ؟ * يار ما بر حال ما خنديد و رفت ؟ ! مهجور او كه از ديده چو يك اشك چكيدهست منم * با دلى غمزده يك خنده نديدهست منم آنكه در وادى ارشاد به شوق هوسى * آتش دوزخ دادار خريدهست منم او كه با نغمهى ناشاد دلى داشت غمين * نعرهى شادى مستانه شنيدهست منم او كه چون ريشه بجا ماند و نشد همره باد * با پر صبر ز شب پرده دريدهست منم او كه در دايرهى عشق به اميد وصال * از گل وصل يكى غنچه نچيدست منم او كه از مرز حيا تا به جنون و مستى * از لب باده گل خاطره چيدست منم او كه از دورى ليلا شده مجنون « رسوا » * بر سر عشق بتان پرده كشيدهست منم طريق دلربائى غريو مهربانى را كسى جز من نمىفهمد * نداى آشنايى را كسى جز من نمىفهمد پريشان و ملولم من از اين بازار نامردى * پيام آسمانى را كسى جز من نمىفهمد گرفتار و پريشانم ز دست اين دل صادق * صداى بينوايى را كسى جز من نمىفهمد هواى عاشقى دارد دل تنگ و ملول من * طريق دلربايى را كسى جز من نمىفهمد نگاهم را تو باور كن كه از جانم خبر دارد * زبان بىزبانى را كسى جز من نمىفهمد بيا يكبار ديگر بر دل تنگم نظر افكن * كه تاوان جدائى را كسى جز من نمىفهمد گرفتم آشنا بودى تو با برنامهى هجران * نواى ناتوانى را كسى جز من نمىفهمد